منطق جمعه 6 بهمن 1396 12:03 ب.ظ نظرات ()

امروز ظهر وقتی رسیدم خانه. مامان خانم زنگ زدند و دستور دادند که تا می ایند بنده غذارا بگذارم که گرم شود. هرچه گفتم من اصلا از این کار ها بلد نیستم گفتند کاری ندارد که انجام بده.

من هم بلند شدم غذارا گذاشتم روی گاز تا گرم شود. به جان خودم کسی نگفته بود باید اب هم بریزم داخلش! تلویزیون را روشن کردم و نشستم تا برنامه ی مورد علاقه ام شروع بشود. اما همین که تبلیغات بی پایان تمام شد و برنامه شروع شد دیدم یک بوهایی می اید! اول فکر کردم بو طبیعی است چون مامان هم هر موقع اشپزی میکرد بو می امد ولی چند دقیقه بعد دیدم نخیر این بو از ان بوها نیست بلند شدم رفتم تو اشپزخانه و دیدم کف قابله کاملا سیاه شده در قابلمه را هم که برداشتم دیدم اندازه ی یک قاشق از برنج سالم مانده و قابل خوردن است. همین طور که به این فکر میکردم که جواب مامان را چه بدهم امدم قابلمه را از روی گاز بردارم که تک تک سلول های بدنم شروع به سوختن کرد. از اولین سلول انگشت اشاره ام تا اخرین سلول خاکستری مغزم. شاید باور نکنید ولی سلول های انگشت شست پایم هم سوخت.

چنان جیغی زدم همسایه روبه رویی از خواب بیدار شد. خب درد داشت.  احساس میکردم توی یک کوه اتشفشان انداختنم خلاصه که حس بدی بود. بد نه افتضاح بود. ولی خوب دوتا نکته داشت یکی اینکه چون دستم سوخته بود مامان دیگر سرزنشم نکرد و دو اینکه خوب یاد گرفت که دیگر کاری مثل این به من نسپارد چون احتمالا دفعه ی بد خانه را به اتش میکشم.

نظرتون چیه؟ از یک تا بیست چند میدید؟